چشم‌اندازهاي جغرافيايي در عصر جهاني شدن

زهرا - پيشگاهي فرد

منبع: کتاب - نگرشي ژئوپوليتيكي بر جهاني شدن

 

 

دولتهاي ملي: مرزها و قوميتها

تضعيف دولتهاي ملي، كمرنگ شدن مرزهاي بين‌المللي، افول تدريجي حاكميت و ايجاد مجدد دولت‌ ـ‌ شهرها پديده‌هايي است كه جغرافياي سياسي جهان را كه براساس نظام بين‌الملل شكل يافته است، در آينده دچار دگرگوني خواهد ساخت.

تاكنون اهميت دولتهاي ملي به اندازه‌اي بوده است كه برخي صاحبنظران، حيات و مرگ انسانها را در چهارچوب آن شناسايي مي‌كردند. دكتر سيف‌زاده در كتاب خود تحت عنوان “نظريه‌هاي مختلف در روابط بين‌الملل” مي‌نويسد: «اين اقتدار دولت ملي است كه مي‌تواند دستور مرگ كسي را صادر كند يا برعكس، بدون كوشش شخصي، وجود وي را در كنف حمايت خود حفظ كند.وقتي شخصي هيچ مليتي را نپذيرد يا هنگامي كه انسان در جهان، چيزي جز ماهيت وجودي خود نداشته باشد، اولين پيش‌شرط حيات خود را نيز از دست مي‌دهد؛ يعني شناسايي توسط هموطنانش، تولد يا زندگي يا مرگ انسان بدون شناسايي رسمي از سوي يك دولت ملي امكان ندارد». او مي‌‌افزايد: «انسان امروز جز در صورت مهاجرت به نقاط قطبي يا ستارگان، راه فراري از نفوذ دولت ملي ندارد». (1)

شكل‌گيري اوليه دولتهاي ملي از سال 1648 و به دنبال “عهدنامه‌ي وستفلن” آغاز شد. ويژگي اصلي آن كه در قرن شانزدهم در اروپا شكل گرفت، گرايش به اين سمت بود كه دولت (يا دولت ـ ملت) تبديل به يك شكل سياسي عام گردد و نظام بين‌الدولي در سطح جهان بسط يابد. استحكام كلي نظام دولت ـ ملتها در سده‌هاي شانزدهم و هفدهم تا اندازه‌اي تابع شرايط خاص حاكم بر اروپاي غربي بود. يك همگني نسبي فرهنگي نيز وجود داشت كه مشخصه‌اش همگرايي در خور توجه اعمال و عادتهاي زباني، خانوادگي، قانوني، مذهبي، اقتصادي و سياسي بود. اين شرايط، گسترش اين شكل از سازمان دولتي را در چارچوب منطقه تسهيل كرد و به جابه‌جايي مجدد جمعيت سرزمين ميان دولتها كمك نمود. (2)

 

سالهاي پاياني قرن بيستم سالهايي بود كه همه‌ي واحدهاي سرزميني در لواي دولتهاي ملي هويت يافت، اما درست به موازاتي كه حتي مناطق بي‌طرف ميان برخي كشورها كه خارج از حاكميت دولتها بود با توافقهايي تحت حاكميت دولتهاي همجوار درمي‌آيد، تأثير پيشرفت جهاني شدن بر كاهش نقش مرزها نيز معلوم‌تر مي‌شود و در نتيجه اقتدار دولتهاي ملي با سؤال مواجه مي‌گردد. فرايند جهاني شدن مراحل اوليه را با شتاب طي مي‌كند و اثرات خود را بر پديده‌هاي مختلف از جمله پديد‌ه‌هاي جغرافيايي ـ سياسي نشان مي‌دهد.

از پيامدهاي مهمي كه جهاني شدن بر پديده‌هاي جغرافيايي ـ سياسي دارد، سه موضوع تضعيف دولت ـ ملتها، تقويت هويت‌خواهي‌هاي قومي و كاهش نقش مرزهاي جغرافيايي است كه به وضوح ديده مي‌شود. (3)

با اين حال برخي سپري شدن دوره‌هاي دولت ـ ملتها را نمي‌پذيرند و معتقدند دولت ـ ملتها قدرتهاي زنده و پويايي هستند كه جهاني شدن تأثيري بر تضعيف آنان ندارد.

«گيدنز» در پاسخ به اين سؤال كه آيا در حالت جهاني شدن، ملتها اهميت خود را از دست مي‌دهند مي‌گويد: “كساني كه معتقدند دوران دولت ـ ملت سپري شده اشتباه مي‌كنند. دولت ـ ملتها هنوز قدرت زنده و پويايي هستند. حتي به جهاتي مي‌توان گفت كه دولت ـ ملتها نه تنها تضعيف نشده‌اند بلكه اهميت بيشتري يافته‌اند. تا چند سال پيش پديده‌هايي ديگر مانند امپراطوريها در مقابل دولت ـ ملتها قرار داشتند. شوروي يك نوع امپراطوري بود. در قرن بيستم امپراطوريهاي مختلفي وجود داشت، اما اكنون همه‌ي اشكال امپراطوري به‌غير از امپراطوري امريكا از بين رفته‌اند. همه‌ي كشورها دولت ـ ملت شده‌اند و اين تحولي بزرگ است”.او در ادامه بيان مي‌دارد: «امروزه  براي اولين بار دولت ـ ملت يك پديده‌ي جهاني شده است، زيرا تا آنجا كه من مي‌دانم تنها قطب جنوب يا هر دو قطب دولت ـ ملت نيستند، انا آنها هم تا حدي مدعي بخشي از سرزميني هستند كه ملت ناميده مي‌شود و مرزهاي ملي دارند».

در ادامه گيدنز با طرح معيارهايي تلاش نموده تا قدرت دولت ـ ملتها را فراتراز رقباي خود يعني شركتهاي بزرگ جهاني نشان دهد ولي هيچ‌يك از معيارهاي ذكر شده در استدلال وي، حاكي از قدرتمند بودن دولت ملي نيست. وي مي‌گويد: “دولت ـ ملتها از رقباي خود در نظام جهاني يعني شركتهاي چند مليتي مهمتر هستند. براي مثال، اكسون يكي از بزرگترين شركتهاي چندمليتي در دنياست. كه درآمد آن در سال بيشتر از 9 يا 10 كشور جهان است. چنين شركتي يك سرمايه‌گذار جهاني است با اين وجود، قدرت اين شركتهاي بزرگ به اندازه‌ دولت ـ ملتها خصوصاً ملتهاي بزرگ نيست، به اين علت كه مرزها هنوز داراي سرزمين هستند در حالي كه شركتها فاقد آن مي‌باشند. دولت ملتها به قدرت نظامي و كنترل ابزار زور دسترسي دارند، در حالي كه شركتها اگر هم به آن دسترسي داشته باشند به صورت غيرمستقيم است. ملتها هنوز مشمول اجراي چارچوبهاي قانوني هستند و اين چارچوبهاي قانوني در عملكرد شركتها موثر است. بنابراين نتيجه مي‌گيريم دولت ـ ملتها هنوز بسيار مهم هستند”. (4)

بدين ترتيب گيدنز سعي نموده سرزمين را عامل مهم قدرت و دسترسي به ابزارهاي زور خاص دولت قلمداد كند و از طريق اين استدلال، اهميت دولت ـ ملتها را نشان دهد. بدون شك دولت ملتها هنوز اهميت فراواني دارند چرا كه جهاني شدن در آغاز راه است و هنوز مراحل تكاملي خود را طي نكرده است، اما يقيناً متناسب با پيشرفت اين فرايند به تدريج صاحبان ابزارهاي زور نيز تغيير مي‌يابند. به‌علاوه ابزارهاي زور نيز تسليحات امروزي نخواهند بود، ضمن آنكه ماهيت مبارزه نيز تغيير مي‌كند. اجراي چارچوبهاي قوانين ملي تا زماني است كه ملتها هويت ملي خويش را مقدم بر هويت جهاني يا جهان منطقه‌اي خويش بدانند و قوانين جهاني (ونه بين‌المللي كه امروزه رايج است) نيز وضع نشده باشد.

به‌ناچار در عصر جهاني شدن، نقش دولتها از حالت دستور و كنترل خارج مي‌شود، چرا كه واحدهاي فضايي جديدي شكل مي‌گيرد كه «كينچي اوماي» آن واحد را منطقه ـ كشور مي‌نامد. (5) من به آنها نظامهاي فضا‌ ـ منطقه‌اي (اقتصادي يا قومي يا فرهنگي) اطلاق مي‌كنم.

«كينچي اوماي» معتقد است: «پديده‌ي دولت ـ ملت تقريباً در حال از بين رفتن است و حدود 30 سال ديگر 100، 200 و يا 300 دولت ـ شهر خواهيم داشت كه جاي دولت ـ ملتهاي امروزي را خواهند گرفت. در واقع در آينده، دولت ـ شهرها و دولتهاي منطقه‌اي اهميت بيشتري مي‌يابند، زيرا مستقيماً وارد اقتصاد جهاني مي‌شوند. شهرهايي چون هنگ‌كنگ، لندن، نيويورك، فرانكفورت، بارسلون و بمبئي كه بخش عظيمي از توليدات آنها به سوي بازارهاي جهاني سرازير مي‌شود از جمله‌ي اين دولت ـ شهرها هستند. براي اين شهرها مهم نيست جزء چه كشوري باشند، چون به موازات گسترش بازار اقتصادي جهاني، دانش و اطلاعات اقتصادي نيز بسط مي‌يابد . آنچه هويت آنها را مي‌سازد مشاركت آنها در اقتصاد الكترونيكي جهاني است».

نكته‌ي قابل توجه براي جغرافيدانان سياسي آن است كه آيا در زمان ظهور دولت ـ شهرها كه كينچي اوماي تعداد آنها را تا 300 عدد پيش‌بيني نموده، همه‌ي آنها در يك مرتبه از اهميتند و يا خود درجه‌بندي شده‌اند و اصولاً موقعيت جغرافيايي اين شهرها به ويژه آن شهرهايي كه در كنار ساحل واقع شده‌اند تأثيري در قرار گرفتن آنها در رتبه‌هاي بالاتر دارد؟ مثالهاي فوق نشان مي‌دهد كه شهرهايي كه در مرتبه اول، قابليت دولت‌ ـ شهري را پيدا نموده‌اند از نظر مكان جغرافيايي در كنار و يا نزديك درياها و اقيانوسها قرار گرفته‌اند، بي‌توجه به اينكه در كدام قاره باشند.

به نظر مي‌رسد كه در شرايط تحقق يافتن دولت ـ شهرها آن دسته از دولت ـ شهرهايي كه در سواحل قرار گرفته‌اند و ويژگيهاي جهاني شدن را كسب نموده‌اند به عنوان مركز و ساير دولت ـ شهرهاي واقع در خشكي به عنوان پيرامون محسوب شوند. بنابراين شكل جديدي از جغرافياي سياسي در حال سربرآوردن است كه در آن قدرت كنوني دولت ـ ملتها كاهش يافته و نقش مرزها تضعيف مي‌شود.

به عبارتي «جهاني شدن اقتصاد بازار آزاد و اقتصادي شدن جهان ژئوپوليتيك» بي‌ترديد نقش‌آفريني مرزهاي سياسي و حاكميت دولتها را دگرگون مي‌سازد ولي اين نقش‌آفريني‌ها را از بين نخواهد برد. (6)

همين تلقي از تضعيف مرز و كاهش نقش حاكميت دولت را محمدحسن باستاني به اين ترتيب بيان نموده است: “حاكميتهاي محلي در حال ضعيف شدن هستند، نه به اين معنا كه حاكميتي در كنار آنها در مرزهاي ملي ايجاد مي‌شود، بلكه به اين معنا كه حالا ديگر يك حاكميت براي اعمال حاكميت خود بايد ملاحظات بين‌المللي را در نظر بگيرد و بايد جنبه‌هايي نظير حقوق‌بشر و افكار عمومي و جهاني و يا وابستگي‌هاي اقتصادي را لحاظ كند. بنابراين آن مطلق بودن، اعمال حاكميت خود را از دست خواهد داد و اين توجه به جامعه‌ي بين‌المللي، سبب نوعي همگرايي در اعمال حاكميت در سطح داخلي و سياستهاي كلي هم خواهد شد». (7)

برخي چون «سائورين» عصر جهاني شدن را نشانه‌ي پايان روابط بين‌الملل به عنوان يك رشته عملي دولت ـ محور دانسته (8) و برخي نيز كمرنگ شدن حناي مليت را در عصر جهاني شدن تا آنجا دانسته‌اند كه بيان مي‌كنند با بروز اين پديده ديگر استفاده از پسوند ملي براي مواردي نظير سرمايه، انواع كالاها، محصولات و اوراق‌بهادار تا حد زيادي معني خود را از دست داده است. (9)

تقويت هويت‌خواهي قومي نه با اتكا به سرزمين، بلكه به صورت فضايي در عصر جهاني شدن بروز مي‌كند. در چنين شرايطي همه‌ي افرادي كه خود را متعلق به يك قوم مي‌دانند در هر كجاي دنيا كه باشند از طريق شبكه‌هاي ارتباطي به هم متصل شده و گروههاي قومي جهاني را تشكيل مي‌دهند و به صورت سازماني غيردولتي با هر عملكردي كه باشند ظهور مي‌يابند و با انتخاب  رهبر يا رهبران، دولت ـ قوميتهاي جديدي را بدون اصرار بر هويت سرزميني به وجود مي‌آورند.

برخلاف امروز كه دولت ـ ملتها با ماهيت سرزميني شناسايي مي‌شوند و يكي از مهم‌ترين شاخصهاي هويتي آنها سرزمين است، دولت ـ قوميتهاي جديد بدون توجه به سرزمين واحد در هر جاي دنيا خود را از اعضاي يك جامعه مي‌دانند و رهبران خود را نه در واحد سرزمين كه در مقياس جهاني و از طريق خطوط ارتباطاتي تعيين مي كنند و دولتي فراسرزميني را تحقق مي‌بخشند. در چنين شرايطي اقتدار ملي به معناي امروزي كه در آن سرزمين و مرزهاي سياسي حد آن را تعيين مي‌كند، به اقتدار قومي ـ جهاني تبديل مي‌گردد.

«ديويد جي‌.‌ال‌.كينز» چنين جوامعي را جوامع مجازي قومي مي‌داند. وي معتقد است: «ارتباطات كه بعد زمان و مكان را درباره‌ي قوميتها حذف مي‌كند، سبب مي‌شود اقوام در هر جاي دنيا باشند با يكديگر ارتباط برقرار نموده و يك اجتماع مجازي تشكيل دهند. آنان بدون آنكه يكديگر را ببينند يك تشكل را به وجود مي‌آورند كه مي‌تواند از حقوق آنها دفاع كند و اين تشكلها در آينده دولتها را به چالش مي‌خواند. بنابراين در شرايط حاد بعيد نيست جنگها از شكل سنتي به شكل الكترونيكي درآيد». (10)

بدين ترتيب در شرايط رخ دادن پديده‌هاي اجتماع مجازي ـ قومي كه به رغم‌نظر «كينز» با تكنولوژي جديد ارتباطات اعضاي آن يكديگر را هم مي‌توانند ببينند و هم با يكديگر گفت‌وگو كنند، تصميم‌گيريهاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و حتي سياسي مي‌تواند بدون توجه به مرزها در سطح جوامع بزرگ قومي انجام گيرد و بدين ترتيب هم مفهوم ژئوپوليتيك به معناي امروزي دچار دگرگوني شود و هم جغرافياي نظامي موضوعيت خود را از دست بدهد.

 

جهاني شدن و دگرگوني در مطالعات جغرافيايي

«تاتلي براون» در كتاب جنجال برانگيز خود به نام “جغرافي و سياست در امريكا”، شش مرحله‌ي تكميلي عمده را به عنوان خصوصيات بالقوه‌ي جغرافيايي سياسي ايالات متحده در سال 2000 ارايه كرد. اين مراحل عبارت بودند از:

1ـ از بين رفتن مرز.

2ـ طلوع فرهنگهاي نوين سياسي.

3ـ تنظيم مجدد الگوهاي رأي‌گيري.

4ـ برنامه‌ريزي حكومت مركزي.

5ـ سياسي كردن محيط.

6ـ ضرورت ايجاد مجدد ايالات. (11)

 

چهل‌وسومين انتخابات رياست جمهوري امريكا در سال 2000 بر سخن تاتلي براون صحه گذاشت. امريكاييان بر سر اينكه آيا كشورشان به دو بخش تقسيم شده است، خود به دو دسته تقسيم شدند، برخي معتقد به وجود شكاف فرهنگي فزاينده‌اي بين محافظه‌كاران و ليبرالها بودند. برخي ديگر معتقد به وجود يك مركز تلفيني ميانه‌رو شدند. خانم «گرترود هيمل فارب» مورخ سرشناس آمريكايي در كتاب خود تحت عنوان «يك ملت و دو فرهنگ» كه در سال 1991 منتشر شد استدلال كرد كه امريكا به دو كشور مجزا تبديل مي‌شود؛ نه از لحاظ سرزميني كه از لحاظ فرهنگي. يكي كه ريشه در سالهاي 1960 دارد، ملتي لذتجو، فردگرا، غيرمذهبي است و ديگري كه ريشه‌اش به سالهاي دهه‌ي 1950 بازمي‌گردد خشكه‌مقدس، مذهبي و خانواده محور است. نظرسنجي‌ها در هنگام انتخابات نيز نشان داد كه امريكا در حال تبديل شدن به «يك نظام با دو ملت است».

نگاهي به نقشه امريكا نشان مي‌دهد كه طرفداران جمهوري‌خواهان (بوش) در بخش مركزي كشور قرار دارند كه به آن، سرزمين مردم وظيفه‌شناس مي‌گويند. طرفداران دموكراتها در غرب مركزي صنعتي و ايالتهاي ساحلي غيرمذهبي قرار دارند. حومه‌هاي شهري پر چمعيت شمال‌شرقي و جنوبي كاليفرنيا هم طرفدار دموكراتها هستند.

يك نگاه جغرافيايي طبيعي به اين انتخابات نشان داد كه دموكراتها در مناطقي پيروز شدند كه يخچالها عقب رفته‌اند، يا به دليل وجود رودخانه، بنادر و شهرهاي بزرگي در آنها ايجاد شده‌اند و يا خاك آنقدر فقير بوده كه به ناچار محل ايجاد كارخانجات اتومبيل‌سازي شده است. اما جمهوري‌خواهان برعكس در مناطقي آراي بيشتر آورده‌اند كه خاكهاي ته‌نشين‌ شده يخچالها آنجا را تبديل به مزارع و چراگاهها نموده است؛ و يك نگاه جغرافيايي جمعيتي نشان مي‌دهد كه مناطق سياه‌پوست‌ نشين بيشتر به نامزد دموكراتها و سفيدپوستان به نامزد جمهوري‌خواهان رأي داده‌اند.

مذهب نيز عامل مؤثري در رأي دادن به نامزد هر يك از دو گروه بود. «بيل مك اينترف» كارشناس نظرسنجي با كنار هم گذاشتن اين شاخصها بيان نمود كه: «اگر اين الگوها را در كنار يكديگر بگذاريم، مي‌بينيم كه امريكا داراي دو نيروي عظيم متضاد است. يكي نيروي روستايي، مسيحي و به لحاظ مذهبي محافظه‌كار و ديگري نيرويي به لحاظ اجتماعي شكيبا، طرفدار سقط جنين و غيرمذهبي». (12)

پيش‌بيني «تاتلي براون» در كتاب جغرافيا و سياست، محقق شد و اكنون جغرافياي سياسي كشور امريكا مراحل دگرگوني خود را مي‌گذراند و به دنبال آن در مطالعات جغرافياي سياسي آن كشور تحولاتي ايجاد خواهد شد.  پيوند عميق ايالات متحده با موضوع جهاني شدن كه گاه آن كشور را محرك روند جهاني شدن تعريف نموده‌، براي همه آشكار است.

در چنين شرايطي فرايندهاي دروني آن كشور نيز بر پديده‌هاي خارجي تأثيرگذار است. تحول در مطالعات جغرافياي سياسي، و اصولاً در همه شاخه‌هاي علم جغرافيا نه فقط در ميان دانشمندان و جغرافيدانان امريكا بلكه در شرايط جهاني شدن براي سايرين نيز مورد توجه خواهد بود.

واژه‌هاي فضا، موقعيت ومكان جغرافيايي، مطالعات جغرافياي شهري، جغرافياي جمعيت و حدود و ثغور در مطالعات منطقه‌اي، مفاهيم جديدي پيدا مي‌كند و موضوعات ديگري چون «ژئوفمينيسم» به شاخه‌هاي علم جغرافيا افزوده مي‌شود. «پيتر هاگت» در كتاب «جغرافياي تركيبي نو» بيان كرده كه جغرافيدانان سه كلمه‌ي فضا، موقعيت و مكان را بسيار به كار مي‌برند. (13) وي فضا را حوزه يا ناحيه‌اي بزرگ و معمولاً بر حسب سطح زمين، موقعيت را به معناي جايي خاص در درون فضا كه بعد محلي در سطح زمين دارد و مكان را جاي خاصي در سطح زمين كه هويت آن براساس ارزشهاي ويژه و معين است تعريف نموده است. وي براي هر سه واژه‌ي فضا، موقعيت و مكان بر عبارت «سطح زمين» تأكيد ورزيده است و نشان مي‌دهد كه زمين تكيه‌گاه اصلي جغرافيا و جغرافيدانان است و ژئو پيوسته آئينه‌ي علم جغرافيا است.

در شرايط جهاني شدن الگوهاي فضايي مطرح در جغرافيا تغيير مي‌يابد و تحولات جهشي فناوري ارتباطي و رايانه‌اي، فضاي تازه‌اي را در جهان ايجاد مي‌كند. به گفته‌ي‌ «مانوئل كاستلر» فشرده‌سازي زمان و مكان در فضاي جريانها چنان رخ داده كه فضايي مجازي و تقريباً بدون زمان و مكان به وجود آورده است. اين فضاي مجازي همان فضاي الكترونيك و ديجيتال (cyber space) است كه اقتصاد جهاني جديدي پديد آورده است و اين اقتصاد را بي‌وزن و بي‌مرز ناميده‌اند. (14)

در چنين فرايندي منطقه‌بنديهاي جديدي در سطوح خرد و كلان و در ابعاد اقتصادي يا فرهنگي پديدار مي‌شوند كه با آنچه امروزه به عنوان منطقه در جغرافيا مطرح است، تفاوت دارد. «كنت‌.ان‌ والتر» مي‌گويد: «قسمت اعظم جهان از موج جهاني شدن كنار گذاشته شده است، قسمت اعظم آفريقا و امريكاي لاتين، روسيه، تمامي خاورميانه به جز اسرائيل و بخش قابل توجهي از آسيا. (15) برخي اين مناطق را حاشيه منطقه جهاني شدن ناميده‌اند. (16) بدين ترتيب تعريف جديدي از منطقه‌بندي به جاي مناطق شمال و جنوب مطرح است».

در سطح خرد نيز براي بسياري از كشورها، درجه‌ي مشاركت در اقتصاد جهاني برحسب منطقه متغير و متنوع است. شمال ايتاليا در عرصه‌ي اقتصاد جهاني دخيل است، اما جنوب آن كشور خارج از منطقه‌ي جهاني است. در واقع “جهاني شدن جغرافياي ويژه‌اي دارد كه مناطق كلان‌شهري را به عنوان كانون توسعه‌ي خود گلچين مي‌كند و آنها را در شبكه‌اي جهاني، يكپارچه مي‌سازد” (17) و منطقه‌ي جهاني شدن را با ماهيت اقتصادي يا فرهنگي ايجاد مي‌كند.

تفاوتها به قدري است كه در ميان كشورهايي كه تصور مي‌شود در حوزه‌ي جهاني شدن قرار گرفته‌اند نيز شكافهاي قابل توجهي ديده مي‌شود و آنها را به مناطق كوچكتري از نظر كاركردي تقسيم مي‌كند. ايالات متحده به واردات سرمايه وابسته است، ژاپن يك صادر كننده‌ي بزرگ سرمايه است و اروپاي غربي چنين وابستگيهايي ندارد. (18)

تقسيم كار فراملي برخي ملتها نيز منطقه‌بندي جديدي را در شبكه‌ي جهاني پديدار مي‌كند و قلمروي مطالعات جغرافياي جمعيتي و اقتصادي را متحول مي‌سازد. امواج مهاجرين چيني كه از سرزمين خود به سرزمين‌هاي مجاور و جنوب شرقي آسيا رفته‌اند، فعاليت اقتصادي عظيمي را در دست دارند كه در سرتاسر جنوب شرق آسيا به اقتصادهاي ملي تسلط يافته است. مراكز مالي بين‌المللي در هنگ‌كنگ و سنگاپور براي انتقال سرمايه جهت سرمايه‌گذاري اين خارجيها توسعه يافته‌اند.

چيني‌ها نيز صاحب بانكهاي زيادي در جنوب‌شرقي آسيا و هنگ‌كنگ هستند و دفاتر فرعي آنها در ژاپن، امريكا و ساير نقاط وجود دارد. اين بانكها كه از سرمايه‌ي پناهنگان و سپرده‌هاي كوتاه‌مدت آنها استفاده مي‌كنند، مي‌توانند خدمات حياتي به مشتريان چيني خود عرضه كنند و آنها را به شركاي جذابي براي نهادهاي مالي و تجاري در امريكا، ژاپن و اروپا تبديل كنند (19) آنها شكلي جهاني از بومي‌گرايي (Localization) (20) را پديد آورده‌اند كه در آن تقسيم‌كار منطقه‌اي هم عمودي و مبتني بر مزيت نسبي مكانهاي مختلف است و هم شامل شبكه‌هاي افقي متنوع. «رابرت رايش» نيز فضاي منطقه‌ي اقتصادي ديگري را براساس كار مشترك و تكميلي ميان ملتها كه منتهي به محصول مي‌شود در كتاب «كار ملتها» بررسي نموده است كه در آن فضا محصولات تركيبي توليد مي‌شود. مقصود وي از محصولات تركيبي محصولاتي است كه سرمايه‌گذاري‌اش در يك كشور، طرحي‌اش در كشور ديگر و ساختش در كشوري ثالث انجام مي‌پذيرد. (21)

برخي دولتها براي تطبيق دادن خود با فرايند جهاني شدن به استراتژي ايجاد منطقه‌ي پردازش صادرات يا تأسيس كارخانه‌هاي مونتاژي كه به عنوان شعبات يا مقاطعه‌كاران فرعي براي توليد كالاهاي صادراتي عمل مي‌كنند مبادرت كرده‌اند تا به سرمايه‌ي خارجي دست يابند و ايجاد اشتغال نمايند. اين روند جهاني شدن به عنوان يك جنبه‌ي مهم از منطقه‌گرايي نئوليبرال در حال رشد است. (22)

جغرافياي شهري عرصه‌ي مطالعات جديدي در شرايط جهاني شدن است. پايتختها كه امروزه به دليل تمركز قدرت تصميم‌گيري و اجرا در سطح ملي به عنوان مهم‌ترين شهرهاي هر كشور محسوب مي‌گردد به تدريج، اهميّت كاركردي خود را از دست داده و كلان‌شهرهاي اقتصادي جايگزين آنها مي‌شوند. شهر مهم هر كشور در شرايط جهاني شدن، شهر سياسي به معناي امروزي در داخل دولت ـ ملتها كه در آن تمام تصميمات در سطح ملي گرفته مي‌شود، نيست بلكه شهر مهم، مركزي است كه در آن اطلاعات انباشته شده با انديشه‌ي توليدشده براي مديريت توليد و توزيع در جهان درهم‌آميخته و تعريفي نو مي‌يابد.

كلان‌شهرها مركز مديريت فرايند توليد مي‌شوند و عمدتاً در جنوب افزايش مي‌يابند. «در سال 1970 از بيست كلان‌شهر با جمعيت بيش از 50 ميليون نفر، 11 مورد در جنوب بوده ولي در سال 2000 از 45 كلان‌شهر 34 مورد در جنوب قرار داشته است. (23) در درون همين كلان‌شهرهاي جهاني تضاد منافع ملي و منافع جهاني چشم‌انداز جديدي از طبقه‌بنديهاي اجتماعي را ايجاد مي‌كند. مكتب مديريت كيفيت جامع (T.Q.M) (24) كه امروزه تبديل به نظريه‌اي فراگير و جهاني شده است در مديريتهاي متمركز در كلان‌شهرها سبب توليد كالاهاي دايماً در حال بهينه شدن مي‌گردد و قشر ثروتمند جوامع شهري را به كلي از اقشار فقير جامعه متمايز و دور مي‌كند. قشر ثروتمند غيربومي به بهره‌كشي‌هاي بي‌رحمانه‌اي از منابع طبيعي بدون پايبندي به پاسخگويي به دولت ملي ادامه مي‌دهد و دولت را مجبور مي‌سازد تا سياسيتهاي داخلي را با فشارهاي ايجاد شده از جانب سرمايه‌ي فراملي تطبيق دهد.

جابه‌جايي قدرت بر پايه‌ي جنسيت در عصر جهاني شدن، جغرافيدانان سياسي را وارد رشته جديدي از مطالعات جغرافيايي مي‌كند. از خصوصيات پديده ي جهاني شدن امور كه تجديدنظري اساسي در ساختار جامعه‌ي بين‌المللي را ايجاب مي‌كند، ورود بازيگران جديد به صحنه‌ي بين‌المللي از جمله جامعه‌ي زنان است. (25) هم‌اكنون در اقتصاد اطلاعاتي غلبه با زنان است. در امريكا 84 درصد زنان شاغل در سال 1990 در بخش خدمات و اطلاعات به كار مشغول بوده‌اند، يك‌سوم متخصصان كامپيوتر زن بودند، 50 درصد كارمندان، مديران و متخصصان بانكهاي مهم تجاري امريكا زن بودند.

در هر كشوري كه وارد جامعه‌ي اطلاعاتي شده است زنان به نيروي كار پيوسته‌اند و موج انقلاب اطلاعاتي به هر جا كه رسيده، سيل زنان هم به سوي بازار كار آن سرازير شده‌اند. در سال 1987 در كانادا يك‌سوم و در فرانسه يك‌پنجم مشاغل كوچك در دست زنان بوده است. در بريتانيا از 1980 تا 1987 زنان صاحب مشاغل آزاد به سه برابر رسيده‌اند. (26)

فرايند حضور روزافزون زنان در عرصه‌هاي اقتصاد و مشاغل اطلاعاتي خاص جوامع غربي نيست و به صورتي فراگير در همه‌ي جهان درآمده است. در جوامعي كه تا قبل از عصر مطرح شدن موج سوم تمدن و در عصر صنعت به دلايل فرهنگي و يا بي‌خبري، زنان در مشاركتهاي اقتصادي سياسي و فناوري حداقل نقش را داشته‌اند، اينك به كاروان جهاني شدن پيوسته‌اند و سهمي را به خود اختصاص ‌داده‌اند.

«چارلز هندي» مي‌گويد: “سازمانهاي جديد به افرادي نياز دارد كه آنها را اداره كنند. افرادي با مهارتها و ظرفيتهاي جديد و الگوهاي شغلي متفاوت. جالب است بدانيم كه بيشتر اين افراد را زنان تشكيل خواهند داد. در بريتانيا تخمين زده مي‌شود كه ظرف 8 سال آينده هشتصد هزار نفر زن ديگر براي كار به سازمانها بپيوندند. يعني تقريباً معادل با كل افزايش خالص نيروي كار. زنان در موقعيتي قرار دارند كه هر شغل جديدي را كه قبلاً وجود نداشته به خود اختصاص مي‌دهند. بسياري از آنها مدارج عالي تحصيلي را گذرانده‌اند و زنان صاحب صلاحيتي هستند كه بار ديگر وارد بازار كار مي‌شوند”. (27)

پديده‌هاي علمي نيز به پيوستن زنان به مشاغل كمك مي‌كنند و آنان را از وظايفي كه به لحاظ فطري بر خود لازم مي‌دانستند دور مي‌نمايند. «كارل جراستي» كاشف قرص ضدبارداري معتقد است: «زنان در آينده خواهند توانست بچه‌دار شدن خود را به دوران پايان عمر و پس از اتمام فرصتهاي شغلي موكول كنند و با استفاده از شيوه‌ي ICSI پس از اتمام موقعيتهاي شغلي صاحب فرزند شوند». (28)

علاوه بر پديده‌هاي علمي، آگاهي زنان به حقوق خويش كه از آن به عنوان سواد حقوقي ياد مي‌كنند (29) به افزايش نقش آنان در هر سطحي كه باشد كمك مي‌نمايد. بنابراين زنان كه تاكنون صرفاً حامل نقشهاي فرهنگي بوده‌اند در شرايط جهاني شدن نقشهاي جديدي را نيز به عهده خواهند گرفت كه مكمل نقش فرهنگي آنان خواهد شد.

از آنجا كه فرهنگسازي جزو وجود زنان است و به ويژه زنان شرقي و جوامع اسلامي به تقويت بيشتر اين نقش در خود پرداخته‌اند، آنان لايه فرهنگي فرايند جهاني شدن را به عهده خواهند داشت. آنان به عنوان فرهنگسازان جامعه بشري در قرن بيست‌ويكم قادر خواهند شد كه رهبري فكري جامعه‌ي جهاني را بدست گيرند و فضاي منطقه‌‌اي جديدي را با ماهيت فرهنگي – مذهبي در سطح جهان ايجاد نمايند و بخش عمده‌اي از نياز بشر يعني نياز به معنويات را در قرن بيست‌ويكم فراهم كنند و با تجديد حيات مذهب كه «ژيل كوپل» از آن به عنوان انتقام پروردگار در قرن بيست‌ويكم ياد مي‌كند، مرزهاي ملي را در هم شكسته، تمدنها را به هم پيوند زنند. (30)

بدين ترتيب مطالعات جغرافيايي در عصر جهاني شدن تركيبي فرانو پيدا خواهد كرد. جغرافيدانان مفاهيم جديدي از فضا، موقعيت، مكان، منطقه، كلان‌شهر و حاكميت درك خواهند نمود. نظريه‌هاي جغرافيايي سياسي، ژئوپوليتيك، ژئواستراتژيك، ژئواكونوميك، ژئوپلي‌نوميك و ژئوكالچر در قالبهاي جديدي ارائه خواهد شد و از ماهيت دو بعدي خارج و در قالبهاي سه بعدي و به صورت شبكه‌اي مطرح مي‌شود كه من از آنها به نظامهاي فضا ـ منطقه‌اي با هر ماهيتي كه دارند ياد مي‌كنم.

 

 

پي نوشتها:

1ـ سيد حسين سيف‌زاده، نظريه‌هاي مختلف در روابط بين‌الملل. انتشارات قومس، سال 1374، ص 143.

2ـ ايمانوئل والرشتاين. سياست و فرهنگ در نظام متحول جهاني. ترجمه پيروز ايزدي. نشر ني، سال 1377، صص 202 و 208.

3ـ يحيي مقصودي. جهاني شدن، يكپارچه سازي و يكسان‌سازي. روزنامه آفتاب يزد، 14/9/79/.

4ـ آنتوني گيدنز. گفتاري در باب فرايند فروريختن مرزهاي ملي و بومي در جهان. ترجمه مليحه مغازه‌اي. روزنامه‌ي بهار، 2/5/1379، ص 8.

5ـ مظفر صرافي. شهري شدن جهان و جهاني شدن شهرها. فصلنامه‌ي اطلاعات سياسي و اقتصادي، شماره‌ي 155 و 156، سال 1379، ص 164.

6ـ پيروز مجتهدزاده. ايده‌هاي ژئوپوليتيك و واقعيتهاي ايراني. انتشارات ني، سال 1379، ص 162.

7ـمحمدحسن باستاني، جهاني بينديشيم جهاني عمل كنيم. نشريه‌ي دوران امروز، بيستم دي ماه 1379.

8ـ مارس ويليامز. بازانديشي در مفهوم حاكميت دولت. ترجمه‌ي اسماعيل مرداني گيوي. فصلنامه‌ي اطلاعات سياسي و اقتصادي شماره 155 و 156، سال 1379، ص 137.

9ـ سيد محمدرضا سيدنوراني. جهاني شدن كشورهاي در حال توسعه و ايران. فصلنامه‌ي اطلاعات سياسي و اقتصادي شماره‌ي 155 و 156، شهريور 1379، ص 158.

10ـ مأخذ شماره‌ي 3.

11. Martin Ira Glassner. Polotical Geography.

JOHN WLEY & SONS, INC New York. 1993.

12ـ امريكا: يك ملت، دو فرهنگ. ترجمه‌ي رضايي نصير. مجله‌ي ترجمان سياسي شماره‌ي 8، ص 31. برداشت شده از نشريه‌هاي اكونوميست. 20 ژانويه 2001.

13ـ پيتر هاگت. جغرافيا: تركيبي نو. ترجمه‌ي دكتر شاهپور گودرزي‌نژاد. انتشارات سمت، سال 1373.

14ـ مأخذ 5.

15ـ كنت‌اِن والتر. جهاني شدن: راه بي‌بازگشت. ترجمه‌ي محمد اسماعيل اميني. نشريه‌ي حيات‌نو، 17/6/79.

16ـ لستر تارو. رويارويي بزرگ: نبرد اقتصادي آينده‌ي ژاپن، اروپا و آمريكا. ترجمه‌ي عزيز كياوند. انتشارات ديدار، 1373.

17. Sassen Saskia. The Global city. Princeton university press, Princeton. 1991.

18ـ مأخذ شماره‌ي 15.

19ـ جيمز‌اچ، ميتل‌من بازانديشي در تقسيم بين‌المللي در شرايط جهاني شدن. ترجمه‌ي بهروز علي‌شيري. فلسفه‌نامه‌ي اطلاعات سياسي اقتصادي، شماره‌ي 155 و 156. سال 1379، ص 178.

20ـ مأخذ شماره‌ي 5.

21ـ ج‌ج ديمكو و بي‌وود. چشم‌اندازهاي جديد در جغرافياي سياسي. ترجمه‌ي دره ميرحيدر. فلسفه‌‌نامه‌ي اطلاعات سياسي اقتصادي شماره‌ي 89 و 90، ص 6.

22ـ مأخذ شماره‌ي 19.

23ـ مأخذ شماره‌ي 5.

24ـ محمود خدام. مديريت كيفيت جامع. نشريه‌ي يادمان، شماره‌ي 10، سال 1379 ص 15.

25ـ ناصر ثقفي عامري. استراتژي و تحولات ژئوپوليتيك پس از دوران جنگ سرد. مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه. سال 1373، ص 16.

26. Increase of 200 percent in woman workers, from American Demographics. September 1986. P 25.

27ـ چارلز هندي. عصر سنت‌‌گريزي (مديريت و سازمان در قرن بيست‌ويكم). ترجمه‌ي عباس مخبر. انتشارات طرح نو، سال 1378، صص 161و 162.

28ـ توليد مثل به شيوه‌ي آيندگان. ترجمه‌ي ع، فتاح‌زاده. نشريه‌ي ترجمان سياسي، شماره‌ي 2، سال 1379، به نقل از اشپيگل 27 نوامبر 2000.

29ـ كنفرانس جهاني آگاهي زنان از حقوق خويش. منجمله سواد حقوقي ـ سال 1992، براتيسلاو.

30ـ ساموئل هانتينگتون. نظريه‌ برخورد تمدنها. ترجمه‌ي مجتبي اميري. مؤسسه‌ي چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه. سال 1374، ص 51.